شنبه 97/11/06
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 12:37
الان جلسه ام یهو گقتن احتمالا باید بعد از ظهر هم برم خودرو سازی ... بعد خوشبختانه کنسل شد ... حوصله حرفاشون ندارم که هیچ چیز مفیدی توش نیست ... آخرین یادداشتم بازم به کسی نگفتم که چاپ شده ! تولد داداشی و هنوز هیچی کادویی تهیه نکردیم ...
یکشنبه 97/11/07
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 12:37
دیروز حس باشگاه رفتن نداشتم اما رفتم ... بعدش با خانم برادرم رفتیم کمی قدم زدیم ... امد خونه ما - داداشی هم امد شام منو صاحب شدن کمی ژامبون خریده بودن برا شام خودشون مجبور شدم از اون بخورم ... تا صبح معده درد داشتم ... نمی دونم آخرین بار کی ژامبون خوردم اصلا شاید ژامبون حالی نخورده باشم ....
دوشنبه 97/11/08
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 12:37
از سر شب دیشب بارون شروع شده ... بارون صبح عالی بود انقدر شدید که مجبور شدم چتر بردارم.... خدایا مرسی ...
سه شنبه 97/11/09
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 12:37
امروز درباره شايعه شده كه به يكي از مديراي قديمي و ارشد گفتن نياد..... كي نوبت ما بشه!! تمام دیشب هم بارون امد........... صبح کلی این نوشته رو ادامه دادم نت قطع وصل شد پرید حوصله نکردم دوباره بنویسم امروز با بچه ها شام میریم بیرون
شنبه ٩٦/٠٦/١١
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:49
سه روز نجف بوديم - سه روز خاص... بعضي روزا فقط براي خود ادم تعريف داره نه ميشه تشريح كرد نه ميشه توضيح داد .... فقط ميشه تو ذهنت مرور كرد .... انگار فقط براي خودته ... خوده خودت..... سازمان حج و زيارت خيلي برنامه برامون داره.... وقت ازادمون خيلي كمه .... انقدر هم شلوغه كه اصلا نمي توني دو دقيقه ي جا...
يكشنبه ٩٦/٠٦/١٢
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:49
بعد دعاي سعي كرديم بريم زيارت اما خيلي شلوغ بود يكم بين الحرمين راه رفتيم هوا هم خيلي گرم بود ، اونجا هم خيلي شلوغ بود، حس خوب دعاي عرفه ، دلمون نمي خواست اونجا رو ترك كنيم... ولي موندنمون هم فايده اي نداشت ، شب قبل هم تو نجف نخوابيده بوديم و حرم امام علي....تصميم گرفتيم بويم استراحت كنيم برا نمازمغ...
چهارشنبه ٩٦/٠٦/١٥
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:49
دو روز سريع گذشت بعد نماز برگشتم هتل قرار شد بعد شام بريم چرخي بزنيم و بعد بريم حرم.... زياد تو خيابون نمونديم رفتيم حرم و خيمه گاه و جاهاي ديگه حرم.... خيمه گاه كه رفتيم گروه هاي مختلف در حال عدلداري بودن ي كاروان سفره حضرت رقيه و زيارت عاشورا داشتن كنارشون نشستيم تا دعا تموم شد بلند شديم كه صدامون...
یکشنبه 96/06/19
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:49
دیوار بتی بلندی بود که تا سامرا ادامه داشت نزدیک سامرا مدام تاکید می کردن که خیلی مراقب باشیم چون روز قبل تو سامرا بمب گذاری شده بود ... همه راجع این موضوع صحبت می کردن بهشون گفتم خیالتون راحت دیروز بمب گذاری شده تا چند روز خبری نخواهد شد .... خیلی هوا گرم بود و حسابی تشنه بودیم زیاد تو سامرا نبودیم...
چهارشنبه 96/06/22
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:49
شهریور تولد بعضی از دوستان قدیمی بود که الان ارتباطی باهاشون ندارم ولی تولشون یادم مونده 16 شهریور- 20 شهریور ............... شروع کاری بعد 11 روز تعطیلی با خستگی شروع شد خیلی خسته و خواب آلو بودم و از طرفی هم خیلی شلوغ بود ...برا بچه ها سوغاتی نخریده بودم یعنی برا هیچ کس عمه هام برام کادو اورده بود...
چهار شنبه 96/06/22
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:49
امروز روز شلوغی بود اما همراه با آرامش .... همکارای غر غرو نبودن امروز تنهای تنها بودم همین بهم آرامش داد با اینکه کازم خیلی خیلی زیاد بود ... رابطه ام با همکارام خوبه با همه بحث و جدلا معمولا تو تماس بعدی سعی می کنم به رو خودم نیارم اما خوب گاهی هم نمیشه ... ولی معمولا همین باعث میشه همکارا هم از گ...
پنج شنبه و جمعه ٩٦/٠٦/٢٣
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:49
امروز رفتم ازمايشي كه دكتر نوشته بود انجام دادم خيلي گرون شد...بعدشم مي خواستم دوري تو خيابون بزنم از جلو ي كافه رد شدم كه صبحانه هم داشت، رفتم ي صبحانه خوردم... چاييش خيلي خوب بود و بقول معروف چسبيد ي ليوان بزرگ چايي خوشرنگ.... ي كم چرخيدم و خريد كردم مخصوصا كتابايي كه گرفتم خيلي دوست داشتم....الان...
دوشنبه 96/06/27
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:49
چقدر دلتنگم ... نمی دونم این خاصیت شروع فصل پاییزه یا دلتنگیه که سال هاست تو دلم رخنه کرده و هرچند وقت یبار همه وجودم میگیره .... بگذریم نمی خوام راجع یهش صخبت کنم .... در کنار همه دلتنگیا می دونم همه چی خوبه و من چقدر خوش شانسم بخاطر همه چی بخصوص خدای خوبم که همیشه بالای سر تنهاییامه ...دیروز با دو...
سه شنبه 96/06/28
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:49
لحظات پرشتاب می گذره ... تابستون دیگه تموم شد .... فصل زیبای پاییز از راه میرسه ....هوا کاملا بوی مهر گرفته ... خدایا شکرت ... خدایا ببخش گاهی غر میزنم - دلتنگیامو به خدای خوب خودم نگم به کی بگم ؟ خدایا تحمل کن و بگذر از این بنده غر غرو و ناشکرت .... کتابی رو که خریده بودم تموم کردم ... خوب و جذاب ب...
چهار شنبه 96/06/29
-
تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 19:49
دیگه واقعا آخر شهریوره من بجای بچه مدرسه ها استرس دارم ... خواهرزاده ام میره مدرسه دل می سوزه آخه مدرسه چیه که بچه ها مجبورن برن این شروع یعنی تا آخر عمرش درگیر بشه - صبح زود بیدار بشه ..... با ابنکه خودم هیچ وقت مشکل زود بیدار شدن نداشتم ولی الان که فکر می کنم می بینم چقدر بچه ها گناه دارن مدرسه می...
جمعه ٩٦/٠٥/٢٧
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:31
واقعا چرا حقوق ما رو نميدن !! اگه اين ٢ ماه معوق يجا بدن چه عالي ميشه !!دو سال پيش هم اين شرايط بود ولي خورد خورد ميدادن... از وقتي دائي مامان فوت كرده و چون مراسمش خيلي سريع اتفاق افتاد خيلي به مراسم نرسيدن تشريف ميارن خونه و بخاطر همين چند روزيه نرسيدم باشگاه برم...سه شنبه شب دوستم زنگ زد و پنجشنب...
شنبه ٩٦/٠٥/٢٨
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:31
ادم چي مي خواد جز اينكه مطمئن باشه يكي هست كه حواسش هست .... يكي هست كه خيلي حواسش هست و هوامون داره.... درسته خيلي زود يادم ميره حواسم به اونكي حواسش هست باشه.... خدايا ممنونم.... هدايا مي دونم حواست هست خيلي خيلي هوامو داري بيشتر از اونكه لايق باشم .... خدايا سپاسگزارم .....لذتي خودت و لطفت بهم نش...
سه شنبه 95/05/31
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:31
مرداد هم تموم شد .... رفتنم قطعی شد .... باورش سخته ولی نزدیک شدم ....این چند روز خیلی شلوغ بود نرسیدم بنویسم ... و دیروز ماجرای موش ناکی داشتیم ... خیلی ترسیدم ...سرویس ما معمولا زود میرسه و من اولین نقرم که میام و چراغای اتاقمون حتی راه رو ها رو روشن می کنم در واقع کرکره رو میدم بالا ... دیروز صبح...
يكشنبه ٩٦/٠٥/١٥
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 3:07
امروز نيمه تابستونه و من خيلي وقته ننوشتم نه اينكه حرفي نباشه اتفاقا حرف و اتفاق زياد بود ولي نمي دونم چرا فرصت نمي كنم..... ممنون خدا كه هستي ... هميشه باش ، مرسي
سه شنبه 96/05/17
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 3:07
دیگه روزانه نمی نویسم با اینکه این کار دوست دارم اما خیلی شلوغه ....... خدایا تو همه این شلوغیا تو هستی و حضورت بهم آرامش میده .... خدایا کمکم کن که برای هدفم یا از سر لج و لج بازی کاری نکنم که حقی نا حق بشه یا کسی رو برنجونم .... خدایا بذار .... خدایا کنارم باش و همه تنهاییم خوودت پر کن که من بی تو...
سه شنبه ٩٦/٠٥/١٧
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 3:07
چقدر دلم براي نوشتن تنگ شده ... چقدر اتفاق هست كه بايد بنويسم .... شايد بايد از اخر شروع كنم يا از امروز!؟؟؟اما امروز دوست نداشتم چنين اتفاقي بيافته....اين چند وقت خيلي سرم شلوغ بود از اناليزاي سيترون و پژو به زبان فرانسه و انگليسي بود واژه هاي تخصصي و فرمهاي جديد كه هيچ كدوم سر در نمي اوردم خيلي ط