شنبه 96/05/21 - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 3:07
بعد از ظهر همون روز اشک و گریه مدیر فنی مون امد و شروع کرد به حرف زدن انگار اتفاقی نیوفتاده و منم فقط حرفاش گوش کردم و اظهار نظری نکردم جالبه بهم میگه خوبی ؟ خوشحال بنظر نمی رسی ... گفتم نه اتفاقا خیلی خوبم .... جالبتر اینکه امده تو اتاقمون وتشکر می کنه میگه شما و تیمت خیلی خوب عمل کردید ..... سر ظه
یکشنبه 96/05/22 - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 3:07
دیگه بی پولی داره اذیتم می کنه ... چرا حقوقا رو نمیدن !!!
دوشنبه 96/05/23 - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 3:07
همچنان حقوق های ما رو ندادن .... نمی دونم تا کی اینطوریه .... این روزا پر از جلسات بی خوده و بی ربطه ... دیشب دایی مامان فوت کرد بنده خدا پیر شده بود چشماش هم خوب نمیدید شب کوری گرفته بود ... ولی برای مامان یادآور همه خانواده اش بود ... نازنین و دوست داشتنی هم بود ..............
شنبه 96/04/17 - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 16:54
خدایا چشم و امیدم به تو ناامیدم نکن ............ 5 شنبه خیلی کار داشتم اینکه فکر برنامه و کارم نذاشت بخوابم صبح زود بیدار شدم ماشینم مثل همیشه کثیف بود نه فرصت بود نه من می تونستم تمیز کنم این بود که فقط یکم شیشه جلو رو تمیز کردم و آماده شدم که برم به کارام برسم قبل 8- روز 5 شنبه اونم در ابتدای تعطی
سهراب.... - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 16:54
نمي دونم چرا شباي تابستون سهراب مي خونم و شباي زمستون حافظ و مولانا.... گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند شب سلیس است و یکدست و بازشمعدانی هاو صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را میشنوندپلکان جلو ساختماندر فانوس به دست و در اسراف نسیمگوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو راچشم تو زینت تاریکی نیستپلکها ر
نيمه شب جمعه ٩٦/٠٤/٢٣ - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 16:54
بعد ماجراي گم شدن گردنبندم اصلا حال و حوصله نداشتم و ندارم.... استاد محترم همچنان روزي يكي دو پيام در قالب شعر يا تصوير ميده .....فكر مي كنم هم سن و سال خودمه اما نمي دونم چرا پيام ميده .......مهم ﻧﻴﺴت مثل بقيه شايدم بقيه يكم مهم بودن اما ايشون با توجه شهرستان بودنش و .... اصلا ..... دلم گرفته ....
جمعه ٩٦/٠٤/٢٣ - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 16:54
امروز خونه بودم جايي هم نرفتم حوصله هم هي نبود....جايي، كسي..... كمك مامان كردم ظروفِي كه خريده بودم جابجا كردم جاي ظروف جديد گذاشتم .... كار ديگه نبود و از بعد از ظهر دراز كشيدم... كلا روز كسالت باري بود....يكي از عكساي سفرمون گذاشتم اينستا همه فكر كردن امروز كوه بودم كلي خسته نباشيد و... بهم گفتن ...
يكشنبه ٩٦/٠٤/٢٥ - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 16:54
ديشب....... وامروز با ي اتفاق بد شروع شد هيچكي فكرش نمي كرد...... شنيديم يكي از نوه عمه ام حدود سي ساله... ديشب تصادف كرده و فوت شده.... خيلي باورش سخته.... چقدر مرگ نزديكه ..... و من ديشب و امشب...... خدايا ببخش و بيامرز .....
دوشنبه 96/04/26 - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 16:54
چند روزه خیلی دلم گرفته و مرگ هم بیشتر موجب دلگیریم شده ....از مرگ گریزی نیست و به مرگ خودم فکر نمی کنم اما مرگ و از دست دادن آدما سخته ... همیشه وقتی مرگ کسی رو می شنوم یاد این شعر می افتم که میگه : دلم از مرگ بیزار است که مرگ اهرمن خو و آدمی خوار است...خسته ام ..... دلگیرم ......خدایا فقیر و خسته ...
خدايا.... - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 16:54
خدايا بهتر از هركسي از احوالاتم با خبر بودي ، بهتر از هركسي مي دونستي چقدر دلتنگت بودم و هستم... خدايا بازم شرمندم كردي .... خدايا چي بگم كه باز ميدوني... خدايا هميشه جوابم دادي هميشه بهترين جواب دادي! خدايا يعني واقعي ميرم نجف و كربلا!!! خدايا باورم نميشه تو قرعه كشي كه ١ سال قبل حالا وسطاين همه دل...
يكشنبه ٩٦/٠٥/٠١ - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 16:54
نمي دونم اين روزا احساس هاي متناقض و احوالات متناقضي دارم.... بسيار پر انرژيم و از كوچكترين صحبتي و اتفاقي دلگير ميشم اشك ميريزم... نمي دونم مرگ دختر عمه جوانم باعث شده يا اتفاقات .... بقولي انگار اشكم تو استينم.....بعد اتفاق هيجان انگيز سفر كربلا و مخالفت خانواده .... همه چي رو سپردم دست خودش تاريخ
پنج شنبه ٩٦/٠٥/٠٥ - تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 16:54
چند روزه فكر مي كنم كه كلش ميشد ادم بعد مرگ حسش مي نوشت ، منظورم احوالات مرگ نيست بلكه حس خوده ادما ... شايد به مرگ زياد فكر مي كنم.... اين روزام پر از مرگ.... نه اينكه بترسم نه اينكه نخوام .... بلكه فقط دلم مي خواد حسم تو اون لحظه بتونم بنويسم... مرگ !! شايد سفر كربلا ... اين به معناي منفي فكر كردن
شنبه 96/03/27 - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 4:46
چقدر خوابم میاد ... خیلی خیلی خوابم میاد ،سه شنبه شب یا بعبارتی شبه چهار شنبه احیا بود و نخوابیدم چهارشنبه عصری کم خوابیدم که شب خوب بخوابم کم و بیش هم همینطور شذ ولی صیح زود بیدار شدم هم کار بانکی هم خرید واسه مهمونی که خرید تا ظهر طول کشید امدم و جابجا کردم و خوابیدم ...شب دوباره احیا بود زفتیم ام
شب قدر ٩٦/٠٣/٢٤ - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 4:11
الهی! بر هر که داغ محبّتِ خود نهادی، خِرمن وجودش را به باد نیستی در دادی. الهی!من کیستم که تو را خواهم، چون از قیمت خود آگاهم، از هر چه میپندارم کمترم، و از هر دمی که میشمارم بدترم.الهی! فراق، کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پر خون کند. دانی که با این دل ضعیف، چون کند؟الهی! اگر مستم
شنبه 96/03/06 - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 11:00
امروز اول ماه رمضونه و از اولین روز دردسرا بی خوابی شروع شد .... بعد سحر نتونستم بخوابم یعنی کل شب رو 2/5 ساعت خوابیدم .......خیلی سرم درد می کنه .... اول صبحی هم بحثای کاری کلافم کرد ...............................چقدر منفی شدم خدا ....چقدر گرسنه ام و خوابم ولی هیچ کدوم مهم نیست تا تو خدای این دلی ...
دو شنبه 96/03/08 - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 11:00
خیلی روزای خوبی نیست نه اینکه روزا بد باشه فق همراه با تشویش و نگرانیه ... نمی نویسم چون ذهن شلوغم بریزم تو کلمات ......... خدایا کمک کن .....می دونم کمک می کنی اما صبوری ندارم بهم صبر بده ... خدایا از اینهمه ناامیدی خسته ام نه اینکه ناامیدم صبور نیستم .....خیلی صبور بودم نمی خوام صبوریم تموم شه !!م
ُسه شنبه 96/03/09 - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 11:00
امروز سه شنبه خوب و دوست داشتنیه ... هرچی این چند روز خواستم راجع به چشم اطلاعات کسب کنم نشد یعنی مشکل چشم من هیچ جا نیست اما دکتر همچین چیزی نگفت !! هنوز مجددا نرفتم دکتر البته آخربن بار که فرودین گفت 3 ماه دیگه بیا ... چشم خیلی درد می کنه اینکه دنبال کسب اطلاعاتم .... می دونم چیزی نیست !! خوب میشم...
چهار شنبه ٩٦/٠٣/١٠ - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 11:00
امروز إعلام كردن كه شنبه شركت تعطيله با وجود تعطيلي اخر هفته و ١ شنبه و دوشنبه ميشه ٥ روز و چون ماه رمضونه كاري نميشه كرد،جايي نميشه رفت ....ولي كلا حس تعطيلي خوبه شكر .... + نوشته شده توسط نرگس در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶ و ساعت 23:25 |
دوشنبه ٩٦/٠٣/١٥ - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 11:00
انقدر اين چند روز خواهر زاده هاي جقله شلوغ مي كردن وقت نكردم بنويسم.... شايد فردا بنويسم .... فكر كنم ماه رمضون تموم شه منم تموم شم بخصوص إز كم ابي...خشك ميشم....+ نوشته شده توسط نرگس در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ و ساعت 22:46 |
سه شنبه 96/03/16 - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 11:00
انقدر این چند روز شلوغ پلوغ بود نشد بنویسم ....چهارشنبه کهرفتم به همه اعلام کردم شنبه تعطیلم ... روز 5 شنبه کار داشتم به دوستم زنگ زدم که بیاد باهم بریم و بعد بریم امامزاده صالح که اونم امد اما کارم طول کشید و برگشتیم ....این چند روز که روزا باخواهرم می رفتم بیرون هر شب ی برنامه داشتیم .... یه شب اف