َشنیه 98/12/17
-
تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 1:46
خب انگار هیچیم نشده و هنوز زنده ام ...حالا باید امروز برم پیش دکتر ببینم بلاخره چه باید بکنم! امیدوارم دم عیدی دردسر نیافتم ....
دوشنبه 98/12/19
-
تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 1:46
خب دکتر بخاطر کهولت سن دیگه بیمارستان نمیره فقط تو مطب هست و جراحی و کارای که تجهیزات بخواد رو خودش انجام نمیده !بخاطر همین معرفی کرده برم پیش ی دکتر دیگه که کارای عمل رو می تونه انجام بده معرفی کرد....تو این شرایط بیمارستان ها فقط پیش دکتر می رم عمل نمی کنم تا انور سال ببینم اوضاع چی میشه !
سه شنبه 98/12/19
-
تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 1:46
دکتر محترم معرفی شده پیداست نیست از ترس بیماری کرونا دیگه مطب نمیاد ... حالا باید ببینم چیکار میشه کرد ...
چهارشنبه 98/12/21
-
تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 1:46
آن روز را میگویمیادت هستعشق هوایش ابری بود و ما در پالتوی پشمینه ی عبوسی فرو رفته بودیمچشم ها سخن نمیگفترنگ زبانی برای خندیدن نداشتاشک بغض غریبی بود که در گلو خواب میرفتناگهان آسمان غُریدو آغوش ما را
99/01/01
-
تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 1:46
در اين اغازين بياييد تا از شرقي ترين مرز آفرينش طلوع كنيم، دست هايمان را به عشق بسپاريم و قلبهايمان را به خدا،با آب و خاك به سماع آييم،با باد بر گيسوي اين كهن ديار شب زده، باران ستاره شويم، بگذاريم طنين گامهايمان رستاخيزي باشد بر خاكستر واژه هاي خواب آلود....بر حنجره هزاره بتابيم تا شور و اميد آواي ...
دوشنبه 98/11/07
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 21:21
دلم می خواد ی کاری بکنم ...دلم می خواد از این عبث بودن دربیام ... از این روزمرگی ... هر وقت به اینجا می رسم دلم دوباره درس خوندن می خواد ولی بدون استرس و بدون دغدغه باشه ...شابد برم سراغ ی کار هنری ... نمی دونم باید ی کاری بکنم چی رو نمی دونم ....
شنیه 98/11/012
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 21:21
سالهای زیادی نسست تو وبم خیلیا امدن و رفتن بعضی آدما فراموش نمیشن و بعضیا هستن ...یکی از اون دوستانی لطف داشته و مدتی نبود دوباره برگشته ! خوشحالم دوست وبی که برگشتی و مینویسی و ممنون که هنوزم بهم لطف داری .....
دوشنبه 98/11/14
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 21:21
دوتا گزارش سخت داشتم ... ي گزارش هم فردا دارم...روزا ميگذره ... قرار بود اخر هفته با دوستم بريم خريد اما ميره سفر...منم تا اخر سال قصد ندلرم دوباره باهاش قرار بذارم ...
جهارشنبه 98/11/16
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 21:21
امسال چقدر کش امده انگار سالهاست 98 ادامه داره ... چشام اذیت میشد و مدتها بود کتاب نخونده بودم ولی این هفته ی کتاب تقریبا 500 صفحه خوندم بیشتر اشم دیشب و پریشب بود!
جمعه 98/11/18
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 21:21
اينكه بخواي راحت زندگي كني بي دغدغه ، بدور از بايد و نبايد ها و ...بايد جايي باشي كه خودت هم خودت رو نشناسي ...بيشتر همين بايد و نبايدم خودمون ميسازيم نه حتي جامعه نه حتي خانواده ... لااقل راجع به خود
شنبه 98/11/19
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 21:21
پبرو پست قبلی یه کامنتی خوندم خیلی جالب بود :"خوشبینم ولی خدا هم باید حواسش باشه دیگه ! بنظرم این ی کار تیمیه "خدایا حواست هست من اینجام ..........
ادامه شنبه 98/11/19
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 21:21
ديشب خيلي كم خوابيدم ولي صبح عطر گلاي روي ميزم زيبايي فوق العاده شون خواب از سرم پروند ... الان سرم درد مي كنه ولي هنوز خوابم نمياد ... فشارم بشدت پايينه...گلا رو دوست ١٠ ساله جهت منت كشي اورده بود ...چند باري خواست همو ببينيم نرفتم ... حتي تو گروه برنامه دورهمي گذاشت ،من گفتم نميام بقيه هم نرفتن .....
دوشنبه 98/11/21
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 21:21
چه خوبه که فردا تعطیله !فلذا فردا برنامه کوه دارم اگه هوا بد نباشه !..
سه شنبه 98/11/22
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 21:21
با بچه ها رفتيم كوه هيچي هم با خودم نبرده بوده... فك نمي كردم بتونم برم... هم احساس مريضي داشتم ، هم برف ديشب...صبح كه بيدار شدم اول از پنجره بيرون چك كردم ، برف بود ولي غير قابل تردد نبود، بعد اينكه
چهارشنبه 98/11/23
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 21:21
امروز روز خیلی شلوغه اکثر همکارا نیومدن و کاراشون رو دوش منه... اینجور وقتا دوست دارم شده چند دقیقه مال خودم باشم .... و اینجا همونجاست که خود خودم هستم ....یادمه بچه که بودیم مامانم اجازه نمیداد بیرو
جمعه 98/09/15
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:37
ي هفته سخت رو پشت سر گذاشتيم نمي دونم حكمته يا امتحان...اما هرچي هست خدايا مي دونم هستي...خدايا مردم بي گناه سرزمينم فراموش نكن اينهمه عذاب كافيه...
دوشنبه 98/09/18
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:37
اگر مرا دوست نمیداریدوست نداشته باشمن هرطور شدهخودم را ازین تنگنا نجات میدهماما دوست داشتن را فراموش نکنعاشق دیگری باشاین ترانه نباید به پایان برسدسکوت آدمها را میکشداین چشمه نباید بند بیایدمیخکهایی که در قلبها شکوفا شدهانداز تشنگی میخشکنداگر دوستداشتن را فراموش نکنیتمام زیباییها را به یاد خواهی آور...
يكشنبه 98/09/10
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:51
بعد حال خوب جمعه صبح... عصر برامون مهمون سر زده امد..از ساعت ٦ اخر شب سر پا بودم ... ولي حال خوب صبح كافي بود كه تحمل كنم...ولي شنبه اول وقت با خبر بد اغاز شد... كه اميدوارم به زودي حل بشه ...
شنبه 98/08/11
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:11
زمان داره به سرعت می گذره و من منتظر شتاب بیشتری هستم ...انقدر کار دارم که گاهی به بعضی از کارهام نمی رسم و نمی دونم چه جوری جم کنم ... کمرم درد می کنه رفتم دکتر میگه اسپاسم عضله است ولی انقدر طولانی
ذوشنبه 98/08/13
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:11
کاش این شهر انقدر شلوغ نبود که گم بشم و کسی پیدام نکنه !