سه شنبه 99/10/30
-
تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 15:55
بعد الودگی فراوان این چند وقت دیروز کمی باد امد و هوا بهتر شد .... بین دوتا از دوستان اختلاف افتاده .... شاید چند سال پیش بود نقش میانجی رو بازی می کردم اما الان کاریشون ندارم ...خودشون میدونن می خوان اشتی کنن می خوان نکنن حتی نپرسیدم مشکلشون چیه ... فقط 5 شنبه ای من با یکیشون کار داشتم رفتم دیدمش و...
شنبه 99/11/04
-
تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 15:55
هفته گذشته خیلی شلوغ بودم ....خواهرم و دختر خوشگلش بعد مدتها امدن بودن و سرگرم بودیم .... مشخای خطم تمرین نکردن و خواهرزاده ام دفترم خط خطی کرده ..... دوست خوبم مشکوک به کروناست اما ابریزش داره ولی سرفه هاش خشک و شدیده .... اول هفته با بحث با همکارام شروع شد .... و جلسه ....
4 شنبه 99/11/08
-
تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 15:55
هفته بعد تولد داداشمه ... هنور براش هیچی نگرفتم از اون بدتر اینکه من فردا می خواستم جایی برم الان باید هماهنگ کنم برم یا بریم کادو بخریدم .... از طرفی هم وسط هیچ جا نمیشه رفت ... هر هفته با خودم میگم این بخش کارم که جمع و جور کنم 2 روز مرخصی می گیرم اون بخش تموم میشه ی کار فورس دیگه شروع میشه .... و...
شنبه 99/11/11
-
تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 15:55
امروز هم جز روزای روند حساب میشه !مثل همه روزا شلوغم .... دلم می خواد ی روز مرخصی بگیرم بی دغدغه پای پیاده تمام شهر رو زیر پا بذارم .... دلم می خواد ی روز فقط برا خودم باشم بدون تماس بدون فک کردن به هیچی و هیچ کس .... چندتا کتاب خریدم ...زدم تو خط فلسفه .... متاسفانه ترجمه خوب کم پیدا میشه و نمی دون...
دوشنبه 99/11/13
-
تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 15:55
بچه كه بودم ... همه وسايلاي خونه حرف ميزدن ، گلدون ،مداد ،لباس... تو خيالم مدام باهشون حرف ميزدم ... با همه چي رويا مي بافتم .... امروز يهو دلم خواست با چيزي حرف بزنم ...نشد سكوت كردم ، سكوت كرد ... شروع كردم گفتم چطوري ... بازم سكوت كرد .... دنبال كلام گشتم اما سكوت كرد...
شنبه 99/11/18
-
تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 15:55
بعد ماه ها تلاش ... بعد ماه ها انرژي و وقت فوق العاده امروز اناليزاي ٦ ماه اول تصويب شد .... دستاورد بزرگيت برا اينجا ... خيلي خوشحال شدم .... براي همه عدد و. رقمه ولي براي من نتيجه همه روزاي سخت .... همه حرفايي كه شنيدم ، همه فشارهايي كه به نا حق بود ... ناخوداگاه رقيق شدم .... هميشه اخر همه زحمتام...
سه شنبه 99/11/28
-
تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 15:55
من عریانم، عریانم، عریانممثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانمو زخمهای من همه از عشق استاز عشق، عشق، عشقمن این جزیرهٔ سرگردان رااز انقلاب اقیانوسو انفجار کوه گذر دادهامو تکهتکه شدن، راز آن وجود متحدی بودکه از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد.... خدايا بهم توان و صبوري بده...
جمعه 99/12/30
-
تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 15:55
تو خواب ديدم تو ي خيابون داريم ميريم يهو برق اونجا قطع شد... صبر کردیم تا برق اضطراري وصل شه ، وقتي وصل شد خواهرم ي دری و باز كرد تا من بجنبم رفت تو ... تا پشتش رفتم در باز كردم ي چيزي شبيه اسانسور بود ولي هيچكي توش نبود ( به فاصله چند ثانيه )هرچي خواهرم صدا كردم صدايي نمياد ... بيرون در مونده بودم ...
یکشنبه 99/12/03
-
تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 15:55
این چند وقت خیلی تحت فشار کاری بودم و بشدت اعصاب ندارم ......... امروز دیگه اوج .......نتیجه آنالیز های زامیاد مشخص میشه و استرس دارم خدا به خیر بگذرونه .... تپش قلبم بشدت بالاست ...........خدایا منو مثل همیشه در پناه خودت بگیر که اینجا من تنها نیستم .......
شنبه 99/12/09
-
تاریخ: 1399/12/15 ساعت: 15:55
بازم خواب عجیبی دیدم .... تو خواب میدیدم ی جایی هستم مثل ی اداره ولی بعد انگار خونه بودم ولی شبیه خونه خودمون نبود... ی عالمه بچه اونجا بود ... بچه های خیلی کوچیک .... خانمی که ازشون مراقبت می کرد گفت بیاید( به من و دوستم که یادم نیست کی بود ) گفت بیاید سرپرست این بچه ها بشید حتی کمک هم نکنید بذارید...
چهارشنبه 98/01/13
-
تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 4:28
تعطيلات داره تموم ميشه .... همش خونه بودم ، قرنطينه كامل ... معده ام درد مي كنه خيلي.... ميسوزه .... خوابم نميبره ....خدايا هميشه كنارمي .... مي دونم كنارمي بهم نشون ميدي كنارمي ... ممنونم خدا .... منم مي خوام كنارت باشم ... بهم ياد بده ....
شنبه 99/01/23
-
تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 4:28
تو سال جدید کار خیلی جدی شروع نشده ! ما امدیم سرکار خیلی از شرکتا نیومدن ... کارا گیر وگور زیاد داره ، و این بیماری همچنان ادامه داره .... خوبیه ماسک زدن اینکه که وقتی خمیازه می کشی نیاز نیست دستت بگیری جلو دهنت .... ساختمون سرده و داریم یخ میزنیم ... خدایا مرسی بخاطر همه روزای خوبت ، می دونم ی بار ...
چهارشنبه 99/01/27
-
تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 4:28
هفته اول کاری بسیار شلوغ بود - هفته اول که اینطوریه وای به حال سال .... کار خوبه ولی استرس و فشار بیجا نباشه ...دیروز مقاله دادم روزنامه اما امروز همون تیتر در حد ی گزارش چاپ شده !
دوشنبه 99/02/15
-
تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 4:28
از وقتی گفتم کار جدی شروع نشده ، بشدت شروع شده انقدر شلوغه که دارم از نفس میافتم ! قراره نیرو بود نیرو بگیرن - یکی از همکارای قدیمی که با دلخوری هم رفته بود .... امد مصاحبه و بعد هم که رفت تشکر کرد که فک نمی کرده بین اینهمه همکار من دعوتش کنم مصاحبه ... یکی از شرکتایی که باهاشون کار می کردم تو ی حرک...
چهارشنبه 99/02/17
-
تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 4:28
یکی از شرکت حمل و نقل بین الملی که سالهاست باهم کار می کنیم سر موضوع برای جلسه امد شرکت ما حدودا 4 ماه پیش . از وقتی امد داخل و من خودم معرفی کردم جا خورد و همه حواس و چشمش به من بود . البته بجز من و دو تا پیرمرد کسی تو جلسه نبود . بعد اتمام صحبت با پیرمردا باهم امدیم پایین ادامه صحبتا و هماهنگیا تو...
پنج شنبه ٩٩/٠٢/١٨
-
تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 4:28
تمام امروز دلم مي خواست به يكي زنگ بزنم ،حرف بزنيم ... اما هرچي ليست بالا پايين كردم هيچكي نبود .... نفس انگاشت که در سینه ی ما جا تنگ است رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است
یکشنبه 98/12/04
-
تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 1:46
امروز تولد چندتا از بچه های همکاره دقیقا تو ی روز بدنیا امدن ...با یکیشون که خیلی صمیمی بودم از ایران رفته دیشب ی استوری گذاشته یود همونجا تبریک گفتم ...گفت عهه یادته کلی خاطره بازی کردیم ....همه راجع این بیماری حرف میزنن ...گمونم از بیماری نمی ترسم ... شاید بترسم چون مریض نشدم شجاع هستم ... وقتی به...
سه شنبه ٩٨/١٢/٠٦
-
تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 1:46
امروز اول رجب بود .... وقت دكتر داشتم ... به رسم هرسال دوست داشتم روزه بگيرم ولي با احتساب مسير و خستگي و ...دو دل بودم بگيرم يا نه ولي گرفتم ....پيرمرده باز ... نه نبايد بهش فك كنم ...روز بدم توضحيات
یکشنبه 98/12/11
-
تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 1:46
من مثل حس گمشدگی وحشت آورماما خدای منآیا چگونه می شود از من ترسید ؟من ، من که هیچ گاهجز بادبادکی سبک و ولگردبر پشت بام های مِه آلود آسمانچیزی نبوده امو عشق و میل و نفرت و دردم رادر غربت شبانهٔ قبرستانموشی به نام مرگ جویده است .....
چهار شنبه 98/12/14
-
تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 1:46
انگار تو شهر خاک مرده پاشیدن ...این روزا که بخاطر دکتر بیشتر میرم داخل شهر ... دلم میگیره اسفند و اینهمه سکوت ... اسفند همیشه برام مظهر زندگیه، شلوغی شهر - جنب و جوش مردم ! تلاش برای نو شدن هرکی در حد